تبليغاتX
مرا فرانسوي ببوس

نترس از هجوم حضورم...چيزي جز تنهايي با من نيست...

از خواب پريدم تا به اغوشت پناه ببرم.......آه.........يادم رفت از نبودت به خواب پناه برده بودم.......

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
مادر

اخرین وصله ی پیرهنت را هم زد

و دوباره در شد

اخرین خط کبودی که به چشمش تابید


به گمانم یخ بست

قلبم از حس غریب سفرت

وبلندای سکوت ابدت


تو و ان مهر وسیع

من و این بوی گلاب

خاک میروبم از این مقبر تنگ


به گمانم نیما

_ در همه سادگی کودکی اش_

اشک از هجر پدر می ریزد


شب و روزم حالا . اینچنین میگذرد

من دلتنگ حزین

بی نشانی از تو

ذکر بر دامن شب میدوزم


فرانسوی نوشت1: واسه رفتنت خیلی زود بود اینو که دیگه میدونستی نه؟

فرانسوی نوشت2: خیلی سخته مخاطب خاصت از خواننده هات کم شه حس لجنیه

فرانسوی نوشت3:این یه وابستگی جنسی نیست

فرانسوی نوشت4:دلم برات تنگ شده


+ تاريخ بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده ماريا |
سهم من
سیگارهای نکشیده ای بود
که در هماغوشی گرم تری از تو
تصور سیاه و سفید نرسیدن را
تداعی میکرد
کام های نگرفته ای
که در انزوای این ترنم هستی سوز
ماسید
و نگاه های پادر هوایی
که در سراشیب تخت
به تنگ ترین همخوابی سال
دعوت شد
حالا
سهم من
از365 روز سال
این جنینی ست
که میمکد مرا از درون
و صدای ضربان قلبش را
از دیواره ی رحمم میشنوم
ناخوداگاه
دست میگذارم روی شریانی
که نمیزد
وقتی دم صبح
 بسترم جا میماند
از حضور کسی
و به جرعه ای از ابدیت میاندیشم
به جرعه ای که فلسفه ی وجود را
با علامت سوالی
تنگ احاطه میکند

+ تاريخ سوم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده ماريا |
 چه خوب گفت فروغ
برای امروز من
" کاش خاک میشدی "
در ازدحام این چراغ های تاریک
رقص های من
 _ روی پاگرد خانه _

گرد تردید می ریزند
اینکه در گوشه ای از زمین
نفس میکشی
حجم تنت پر میکند
فضایی را
و زنی
به نوازش دستانت گره میخورد
ابستن میکند مرا
به تمام درد های زمین
به تمام رفتن ها...

+ تاريخ نوزدهم فروردین 1391ساعت نويسنده ماريا |
رها که باشی

تمام جاده های شهر

به تختی مشترک

خواهند رسید

تنها که باشی

همه ی صداهای دنیا را هم

که جمع کنی

غریب میشوند

ترک کرده هم

دلت که ریخت

به صدم ثانیه ام که شده

به بی قاعده ترین اتفاق دنیا

قدم نهاده ای

عاشق که باشی

باران میبارد

و تو

از هر طرف که ببینی

چشم به راه کسی هستی

که سر اولین پیچ

دختر باکره ای را

میبوید ـــــــــ میبوسد

احمق که باشی

اینگونه میشود

که هستم

که نیستی

هرگز نبوده ای

من از پشت پلک های ورم کرده

مینگرم

اینجا

زمین

میعادگاه جدایی ها

 

فرانسوی نوشت: اینجا زمین سال تحویل شد حال من نه!!

+ تاريخ یکم فروردین 1391ساعت نويسنده ماريا |
مثل سرطان

به بند بند تن من

رسوخ میکنی

برای پیکرم

مثل محلول ۱ ۰۰/۰مولار

کم میایی

از مشتق گیری

تمام تجزیه ها و تحلیل ها

و رابطه های سینوسی هم

وقتی معادله ی تو

دلتای منفی میدهد

میمانم در تو

کم میایی از من...

+ تاريخ بیست و هفتم اسفند 1390ساعت نويسنده ماريا |
دستان مرا بگــــــــــیر

و در اوج تنهایــــــــــی

تنــــــــــــها

رهــا کنـــــــــــ

به همخوابـــــــــگی نســیم

خواهم پیوستـــــــــــــــ

وقتی که تـــــــنم

ـــ عریــانــــــــــ ــ

 در حرم گرم تنفســـــــــــــــ خورشیـد

مـیســــــــوزد

و در بهبــــوهــه ی کم امدنتـــــــــ

به نوازش ســــبز چمنـــــــــــ

فکر خواهــــــــم کرد

به پیوستگی ســــــرانگشتم

با پـــــیکر شبــــــــــــ

و به عمق تنهــــــــــــایی یک مردابــــــــــــ

شـــــــــاید

به گسستن از تــــــــــو

 

+ تاريخ پانزدهم اسفند 1390ساعت نويسنده ماريا |
روی اخرین میز

اولین پک را

با نداشتنت همبستر

دود را

به فراسوی وصال تو...

باز

اینجا ... من

سیگاری بر لب

کافه به کافه

در پی سمر* فراموشی

_ بی ثمر همواره _

سرگردانم



سمر* =افسانه

+ تاريخ دهم اسفند 1390ساعت نويسنده ماريا |
ديروز

دوست داشتنت را

توي جوب پشت باغ

بالا اوردم

و با پاچه هاي بالا زده

هي زدم توي صورت اب

كه زودتر برود

و به دور از احساس فاحشگي

به هراج سر كوچه ي7

پيوستم

امروز...

برهنه...

در جامه ي تور خواب

زير هجوم سنگيني تني

بازهم............ دلتنگم


+ تاريخ یکم اسفند 1390ساعت نويسنده ماريا |
مبهوت
با كمي تلخي داروي خواب
خيره در خط كبود افق...
چميدانم شايد
در ناكجا اباد
و در بينهايتمين ضربه ي اين ساعت
وقتي پنجره هم
از فرسايش سر انگشتم
چون روزهاي پيش تو
سير ميشود
_ در شهوت تن برهنه اي _
مرا بياد اوري

+ تاريخ بیست و پنجم بهمن 1390ساعت نويسنده ماريا |
وقتي تو

اخرين دكمه ي پيرهنم را بستي

سخت غريدم اي واي

يقه ام تنگ تو كردي اخر

راه نفسم باز كه بستي يارم

و تو ان بوسه ي هنگام وداع

بي سبب باز نشاندي به لبم

و من ارام و صبور

غرقه در گرمي بوسه ي تو

از سراغاز سحر

رخت از دور تنت وا كردم...

+ تاريخ هجدهم بهمن 1390ساعت نويسنده ماريا |
سالهاي سال
بغض هاي تلخ
و تمامي ارزو هاي رفته ام
كه بگذرند
گمشده كه نميايد هيچ
تو را هم از دست ميدهم
و مدام توي اين فكرم
دور تا دور قلبم را
_ وقتي طرد ميشود
يا تير ميكشد_
دندان موشي بدوزم
با نخ سياه
و جاي خالي انگشتانم را
در تبسم ناب وصال تو
به بلنداي گيسوانم بند كنم

+ تاريخ چهاردهم بهمن 1390ساعت نويسنده ماريا |
كاش نزديكتر بودي جايي مماس خط قلب كه بخار نفس هايت رسوب ميكرد در بلنداي گلويم

كاش كمي هم زبانم را ميفهميدي و نبض جنينم را...

وقتي خوابي زير گوشت معجزه زمزمه مي كنم و اگر اميد به همين نجوا ها هم نبود . از پا افتادن كه سهل است خاك ميشدم..

مثل اميد به اينكه توي زندگي  "تو"  معجزه اي شود كه فقط  "من"  باشم و  "او" و همان چند  "او"ي  ديگر نه بيشتر....... 

+ تاريخ یکم بهمن 1390ساعت نويسنده ماريا |

نگاه كن .
مرا ببين كه عاشقانه مي روم
و ميدهم به او
لذت پوشيدن لباس هايت را
بوسيدن لبهايت را
يا گم شدن در گرمي نفسهايت را
فقط چند لحظه نگاه از او بردار
و به تماشاي تمامي من بنشين
گمان ميكنم مدت هاست
 بسترمان را با او شريكم
سكوت ميكنم
تمام ميشود
و اين ابتداي ويرانگي قلبيست
كه هنوز براي تو ميتپد...

+ تاريخ بیست و هشتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
ميفرمايد:


" انگونه كه ايات ما براي تو امد. و تو انها را تكذيب كردي. امروز تو نيز فراموش خواهي شد "

+ تاريخ شانزدهم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
و من در ابتداي سفري
دور از خاطره ها
با نگاهي مبهوت
به سرانجام وتهي گشتن اين عشق
مينگرم
به خيال سحري. كه از ان ميگذري
و چه سحراميز است
ان طلويي كه تنها ماندم
من واين بستر جا مانده ز شب
كاش راهي بود
كه زمان را به عقب
وتو را باز به من...
آه. همه جا پرده ي ترديدي ست
كه تورا. مي ربايد از من

+ تاريخ شانزدهم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
اقاي دوست:

با اسب. ژيان. حتي با بنز هم نيا... هر وقت به سراغ من ميايي پا برهنه بيا

و براي من بجاي نان و اب و عشق.... يك بغل از خود كادو پيچت بيار...

و با ان ربان ياسي رنگي كه سالها پيش دور كمرم ميبستي.طناب پيچم كن...

و با بوسه هايت مهر و مومم...

و مرا در اولين تاريكخانه ي پستي. به سرزمين خوشبختي بفرست...

و تا انتها با من بيا

انجا باران ميبارد.... انجا باران پاك ميكند... زودتر بيا....

من بي تو را. انجا راه نميدهند....

+ تاريخ چهاردهم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
زندگي
 ان گل خوشبويي
كه من ان را در خواب هاي كودكي ام ديدم
نيست
زندگي ان خم پر پيچ و گمي ست
كه من ان را به سيه روزي خود
خوب ميدانم چيست
كه سرانجام تهي ميگرديم
از هم اغوشي باقلبي تنگ. عشقي سرد
يا با خاطره اي هرچند دور
از فروپاشي يك ننگ چه باك؟!

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
حوا سيب چيد يا گندم؟ چه فرقي ميكند وقتي محكوم خواهد شد در هر صورت...
چه ميداني حوا از براي دل خود سيب چيد يا براي سير كردن شكم ادم گندم؟
انگاه كه تو در سرزميني كه مردها . ادم هستند به سبك عقلي حوا ميخندي....
و انگاه كه من به جرم انتخاب تو تبعيد شده ام و مهر هرزگي خورده ام
تو فرزند ادم خوانده ميشوي و من هوايي مثل حوا...

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
من به خاطر دارم
ان لحظه كه لب هايم را
با تن و جان تو پيوند زدم
و سراپاي وجودم لرزيد
از هراس رفتن
از غم روزي چون اكنون
كه تو را
به بلنداي نيازي خاموش
در هم اغوشي ياري ديگر مينگرم
و صدايي گنگ ايد از دور
كه بپرهيز از اين عشق
ولي
قلب يخ كرده ي من
روي كاشي هاي تب كرده ز شرم
از بوي پيراهن تو
تپشي تازه نواخت
از پس ديده ي من ميگذرد
ان شب تيره و خاموش و سياه
كه تو گفتي دگرت نيست توان

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
امروز جنين 106 روزه ام اولين تكانش را خورد!!!!
من هنوز به نام ان دكتر فكر ميكنم ويادم نميايد شماره اش را كجا يادداشت كردهام...

ميگفت توي اين ماه ها خطرناك است و پول زيادي ميگيرد ...
و من تمام النگوهاي زمان دختري ام را فروختم... بهاي كميست براي گرفتن حق زندگي...
127 روز از رفتنت ميگذرد ومن گيجم كه با اخرين يادگارت چه بايد بكنم.....

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
من مست
در دود غليظ سيگار
بي پروا ميخندم
و با گوشه ي آستينم نفسهايم را
از بخار پنجره محو ميكنم
اتاق و بسترم را
با پك عميق ديگري
به خفقان ميهمان ميكنم
لعنت به تمامي روزهاي با تو بودن
به لحظه هاي سرد همخوابگي
و حماقت باختن باكرگي به دستانت
نگاه كن
از ديروز تا امروز
به زبان تويي كه در را محكم ميكوبي

هرگز لايقم نبوده اي
 

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
اين دوباره منم كه جلوي اينه به خودم نگاه ميكنم......

لب هاي بزرگتر. گونه هاي برجسته تر. چشم هاي بزرگتر. ابرواهاي نازكتر. موهاي بلوند تر و چروك هاي زيادتر....

تمام تلاشمو كردم تا تغيير كنم و عوض شم تا ديگه نشناسم كسي رو كه يه روزي تورو دوست داشت

بايد عوض ميشدم هرچند دلم براي روزاي ساده ي زندگيم تنگ شده. نبايد شبيه اون دختر شهرستاني قبل باشم...كسي كه ساده كنار گذاشته شد.... و چه سخت كنار اومد با رفتن

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |

تازگي ها فهميده ام

ته ريشت هم حس خوبي ميدهد

كه خراشيده ميشوم از تو

و پوستم را به نوازشي سخت ميهمان ميكني

همراه ميكني

خستگي هاي تنت را با تنم

و نيازت با شبم

كاش باشي هر روز

و تمام بودنت براي من باشد

خيره شو به چشم من

تمام جاهاي خالي را پر كرده اند

فاصله ها

- اين مردمك هاي سياه -

و من هنوز در گذر اين سالها نبودن تورا

انكار ميكنم

مثل رابطه هايم

همه ي بوسه هايي كه بخشيده ام

و تمام تن هايي كه سيراب كرده ام

چقدر ساده رفته است

بند پيكرم به دست باد

آه.. باران حسود

جاي پايت را

ميشويد باز......

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
ميرم تا دستامو بشورم. وقتي برميگردم تو لباساتو پوشيدي حتي بعضي وقتا از بس عجله داشتي پيرهنتو وارونه تنت كردي.. خواستم بدوني از اين كارت متنفرم اخه تو كه نميفهمي چقدر قوس پايين كمرتو دوس دارم...
وقتي دم در ورودي وايميستيم دلم ميخواد همه ي لباسايي رو كه با اكراه پوشيدمو دوباره در بيارمو اونقدر بهت بچسبم  كه ديگه نباشم...
و از همه ي پيرهنايي كه بينمونه متنفرم واز ته ريشت كه راه صورتمو بند ميكنه واز كبودي لبام كه نميذاره هرچقدر و هرطور كه ميخوام ببوسمت هم...
و يه روزي انتقامه تنفرامو از ثانيه ها ميگيرم چون بازم ديرم شده و بايد همه ي لباسامو بپوشم برم..
اين خيلي سخته بايد برم........

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |
من پس از سالها در پي نيمه ي خود
بند پوسيده ي قلبم را به نفسهايت
پيوند زدم
تو به دنبال نگاهي كه بلرزاند دل
من هراسان نظرم بسته به تو
ليك گويي
نگهت
ديده ي مشتاق مرا
از پس پرده ي اشك
چون گنهكاري مي پندارد

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت نويسنده ماريا |