براي اسمان ها و زمين پيرهن بافته ام از يادت... " مرا بخوان بنام ماري ماريا يا مثل قديم... هرزه اي با موهاي بلوند واجو اوايش مهم نيست زياد تو بخواني كافيست... " دوستان عزيز از اونجا كه اينا غم نوشته هاي مارياست لطفا كپي نكنيد
سهم من سیگارهای نکشیده ای بود که در هماغوشی گرم تری از تو تصور سیاه و سفید نرسیدن را تداعی میکرد کام های نگرفته ای که در انزوای این ترنم هستی سوز ماسید و نگاه های پادر هوایی که در سراشیب تخت به تنگ ترین همخوابی سال دعوت شد حالا سهم من از365 روز سال این جنینی ست که میمکد مرا از درون و صدای ضربان قلبش را از دیواره ی رحمم میشنوم ناخوداگاه دست میگذارم روی شریانی که نمیزد وقتی دم صبح بسترم جا میماند از حضور کسی و به جرعه ای از ابدیت میاندیشم به جرعه ای که فلسفه ی وجود را با علامت سوالی تنگ احاطه میکند
چه خوب گفت فروغ برای امروز من " کاش خاک میشدی " در ازدحام این چراغ های تاریک رقص های من _ روی پاگرد خانه _ گرد تردید می ریزند اینکه در گوشه ای از زمین نفس میکشی حجم تنت پر میکند فضایی را و زنی به نوازش دستانت گره میخورد ابستن میکند مرا به تمام درد های زمین به تمام رفتن ها...
مبهوت با كمي تلخي داروي خواب خيره در خط كبود افق... چميدانم شايد در ناكجا اباد و در بينهايتمين ضربه ي اين ساعت وقتي پنجره هم از فرسايش سر انگشتم چون روزهاي پيش تو سير ميشود _ در شهوت تن برهنه اي _ مرا بياد اوري
سالهاي سال بغض هاي تلخ و تمامي ارزو هاي رفته ام كه بگذرند گمشده كه نميايد هيچ تو را هم از دست ميدهم و مدام توي اين فكرم دور تا دور قلبم را _ وقتي طرد ميشود يا تير ميكشد_ دندان موشي بدوزم با نخ سياه و جاي خالي انگشتانم را در تبسم ناب وصال تو به بلنداي گيسوانم بند كنم
نگاه كن . مرا ببين كه عاشقانه مي روم و ميدهم به او لذت پوشيدن لباس هايت را بوسيدن لبهايت را يا گم شدن در گرمي نفسهايت را فقط چند لحظه نگاه از او بردار و به تماشاي تمامي من بنشين گمان ميكنم مدت هاست بسترمان را با او شريكم سكوت ميكنم تمام ميشود و اين ابتداي ويرانگي قلبيست كه هنوز براي تو ميتپد...
و من در ابتداي سفري دور از خاطره ها با نگاهي مبهوت به سرانجام وتهي گشتن اين عشق مينگرم به خيال سحري. كه از ان ميگذري و چه سحراميز است ان طلويي كه تنها ماندم من واين بستر جا مانده ز شب كاش راهي بود كه زمان را به عقب وتو را باز به من... آه. همه جا پرده ي ترديدي ست كه تورا. مي ربايد از من
زندگي ان گل خوشبويي كه من ان را در خواب هاي كودكي ام ديدم نيست زندگي ان خم پر پيچ و گمي ست كه من ان را به سيه روزي خود خوب ميدانم چيست كه سرانجام تهي ميگرديم از هم اغوشي باقلبي تنگ. عشقي سرد يا با خاطره اي هرچند دور از فروپاشي يك ننگ چه باك؟!
حوا سيب چيد يا گندم؟ چه فرقي ميكند وقتي محكوم خواهد شد در هر صورت... چه ميداني حوا از براي دل خود سيب چيد يا براي سير كردن شكم ادم گندم؟ انگاه كه تو در سرزميني كه مردها . ادم هستند به سبك عقلي حوا ميخندي.... و انگاه كه من به جرم انتخاب تو تبعيد شده ام و مهر هرزگي خورده ام تو فرزند ادم خوانده ميشوي و من هوايي مثل حوا...
من به خاطر دارم ان لحظه كه لب هايم را با تن و جان تو پيوند زدم و سراپاي وجودم لرزيد از هراس رفتن از غم روزي چون اكنون كه تو را به بلنداي نيازي خاموش در هم اغوشي ياري ديگر مينگرم و صدايي گنگ ايد از دور كه بپرهيز از اين عشق ولي قلب يخ كرده ي من روي كاشي هاي تب كرده ز شرم از بوي پيراهن تو تپشي تازه نواخت از پس ديده ي من ميگذرد ان شب تيره و خاموش و سياه كه تو گفتي دگرت نيست توان
امروز جنين 106 روزه ام اولين تكانش را خورد!!!! من هنوز به نام ان دكتر فكر ميكنم ويادم نميايد شماره اش را كجا يادداشت كردهام...
ميگفت توي اين ماه ها خطرناك است و پول زيادي ميگيرد ... و من تمام النگوهاي زمان دختري ام را فروختم... بهاي كميست براي گرفتن حق زندگي... 127 روز از رفتنت ميگذرد ومن گيجم كه با اخرين يادگارت چه بايد بكنم.....
من مست در دود غليظ سيگار بي پروا ميخندم و با گوشه ي آستينم نفسهايم را از بخار پنجره محو ميكنم اتاق و بسترم را با پك عميق ديگري به خفقان ميهمان ميكنم لعنت به تمامي روزهاي با تو بودن به لحظه هاي سرد همخوابگي و حماقت باختن باكرگي به دستانت نگاه كن از ديروز تا امروز به زبان تويي كه در را محكم ميكوبي هرگز لايقم نبوده اي
ميرم تا دستامو بشورم. وقتي برميگردم تو لباساتو پوشيدي حتي بعضي وقتا از بس عجله داشتي پيرهنتو وارونه تنت كردي.. خواستم بدوني از اين كارت متنفرم اخه تو كه نميفهمي چقدر قوس پايين كمرتو دوس دارم... وقتي دم در ورودي وايميستيم دلم ميخواد همه ي لباسايي رو كه با اكراه پوشيدمو دوباره در بيارمو اونقدر بهت بچسبم كه ديگه نباشم... و از همه ي پيرهنايي كه بينمونه متنفرم واز ته ريشت كه راه صورتمو بند ميكنه واز كبودي لبام كه نميذاره هرچقدر و هرطور كه ميخوام ببوسمت هم... و يه روزي انتقامه تنفرامو از ثانيه ها ميگيرم چون بازم ديرم شده و بايد همه ي لباسامو بپوشم برم.. اين خيلي سخته بايد برم........
من پس از سالها در پي نيمه ي خود بند پوسيده ي قلبم را به نفسهايت پيوند زدم تو به دنبال نگاهي كه بلرزاند دل من هراسان نظرم بسته به تو ليك گويي نگهت ديده ي مشتاق مرا از پس پرده ي اشك چون گنهكاري مي پندارد